ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

شیطتنهای یک پسر6ماه و 23روزه و 16 ساعته و 4 دقیقه و 2ثانیه

  تو که باشی بس است مگر من جز نفس چه میخواهم ؟؟؟       پسرم تو ٢٠٤روز پیش مرا مادر کردی آری از همان زمان که وجودت را به من ثابت کردی 29آبان91...مرا لایق مادر بودن کردی و پدرت را لایق پدر بودن....من مادر هستم مثل تمام مادر های دنیا ، پر از نگرانی و تشویش از فرداهایت.پر از دلهره از همین ثانیه های در راهت........آری من مادر هستم، تو قلب کوچک من هستی،همان قلبی که در وجودم بود و همسایه ی دیوار به دیوار دلم،و اکنون قلبت بیرون از سینه ام در حال تپیدن است........... پسرم...
19 بهمن 1392

اولین دَدَ گفتنت عزیزم

سلام عمرم ،.دوتا امتحانمم به سلامتی دادم و دیگه تموم شد تا ترم جدید،از آتلیه که اومدیم خونه من اینقد بی حال شدم که حد نداشت حتی نتونستم پشت ماشین بشینم و تا دانشگاه برم،آخه تب و لرز داشتم . خیلی بی حالم تموم بدنم درد میکنه،و میترسم شما هم از من مریضی بگیری . میدونی خیلی سخته تو جلوی روم باشی و من ازت بوسه نگیرم یه گوشه از خونه یه مجسمه سگ داریم وگذاشتمش روبروی تو تا ببینم چکار میکنی...خیلی خیلی جالب بود ،قدرت خدا رو بگردم،راسته که میگن خدا علم به هر چیزی رو در وجود انسان قرار داده ،با احتیاط به سگ منظورم هاپویه دست میزدی و بعد هم پا به فرار میذاشتی خیلی بامزه بود میومدی سمت من قربونت بشم .بس که کنجکاوی با تموم اینکه میتر...
11 بهمن 1392

مامان عاطفه ی پر حرف

ثمره عشق ما امیررضا تا این لحظه 6ماه و 12روز و 15ساعت و 0دقیقه و40 ثانیه سن دارد   سلام شیطون بلا. خوبی؟چقدر بلا شدی نفسم،فقط دنبالتیم،اینقد ناز میخزی و باید تو رو از تو اتاق و گوشه موشه ها پیدا کنیم. چند روز پیش منو تو تهنا بودیم و من شما رو سرگرم اسباب بازی هات کردم و تندی رفتم دستشویی،وقتی اومدم ازت خبری نبود و پاهای خوشگلتو دیدم که داری پایین بالا میکنی،میدونی کجا بودی؟؟؟؟رفته بودی تو اتاق و فقط پاهات دیده میشد.الهی قفونت بشم من اگه تو نبودی ما میخواستیم چجوری ثانیه هامونو پر کنیم نفسم. فقط و فقط با بابایی مشغول بازی با شماییم نمیتونیم دو نفری باهم صحبت کنیم تا میشینیم کنار هم میخزی مثه ماار و میای و داد میزنی،ای...
7 بهمن 1392

اولین دسته گل مامانی و پسملی

  سلام گلم.30/10بردمت بهداشت و دکتر بهداشت زیاد از وزنت راضی نبود. خلاصه اینکه گفت یکی دو هفته دیگه دوباره بیا قد 72                   وزن8500 خیلی ناناحت شدم.آخه بس که بلا شدی و بیشتر دنبال صدایی.خلاصه اینکه گفتم فرنی رو بدون شکر میدم گفت نه شکر بریز تا وزن بگیره توی سوپشم کمی آرد بریز. نمیدونم این کار درسته یا نه.آخه من همیشه میگم نی نی که تازه بدنیا اومده به هیچ مزه ای عادت نداره و فرنی بدون شکرهم میخوره و واقعا هم همینطور بود ولی بهداشت گفت شکر بریز و وقتی شکر میریزم هم زیاد نمیخوری تف میکنی بیرون. پسرم به خاطر امتحانام قرار بود ...
4 بهمن 1392

نیم سالگیت مبارک نیم وجبی

سلام کوچولوی نازم... ٦ماهگیت مبارک عزیز دل چقدر زود گذشت نفسم.عکساتو از بدو تولدت نگاه میکنم و میبینم چقد بزرگ و خواستنی تر شدی. گل سرخم تو باعث شدی زندگیه شیرینمون شیرینتر از قبل بشه و از خدای مهربونم ممنونم و هزاران بار شکرش میکنم که شما رو به ما هدیه داد. گریه ها ت خنده هات جیغای بنفشت  همه و همه دل میبره. الان که شدی٦ماهه واقعا بزرگیتو احساس میکنم قبلا با ترس میگرفتمت بغل و استرس داشتم ولی الان .........فقط کافیه دستتو بگیرم هزار ماشالله خودت محکم انگشتامو میچسبی و یهو می ایستی. پسرم تموم لحظه هامو سرشار از عشق کردی.دیشب خوابوندمت و نشستم بالای سرت و اشک ریختم ...بله هنو زوده تا مامانیتو بشناسی،تو خواب معصومیتت بیشتر میش...
28 دی 1392

اولین دریا.

      سلام شیرین ترین پسر دنیا.خوبی مامان ... اول از همه باید معذرت خواهی کنم از دوس جونی های وبلاگیت...امتحانام شورو شده و دیگه فعلا نت بی نت!!و آپ بعدی انشالله ٦ماهگیته عشقم و پست بعدیش انشالله بعد از امتحانامه .انشالله بعد امتحانام به همه سر میزنم و از دل دوستای گلت در میارم. از کجا شورو کنم بلا شدی طلا شدی،شیطون که نگو مثه فرفره میچرخی و میخزی جلو..غلت میزنی و تو رو میذارم وسط پذیرایی که خطرش کمتره ولی برا خودت دمر میشی و باز دوباره از رو سینه غلت میزنی به پشت میشی و همین طور میری جلو و یه دفه میبینم از یه گوشه سر دراوردی فسقلیه من شدید مامانی شدی و تا منو میبینی گریه میکنی یعنی بیا ...
25 دی 1392

می می خوردن به سبک 2014

سلام گل باقالیه مامان. امروز برای اولین بار در طول 5ماه و 23روز زندگیت رفتی کلاله ...از گنبد تا کلاله 40دقیقه راهه. چون صبح زود بیدارت کردم تو ماشین خوابت برد و وقتی رسیدیم بیدار شدی اونجا مثه همیشه خیلی اقا بودی و میخندیدی و دلبری میکردی فدات شم. تو ماشین بابایی ازت عکس گرفت: خوب عزیز دلم قراره خاطراتی ک به شما ربط داره رو اینجا بنویسم،راستش من خیلی مراقبتم اینو میگم که یه وقت فک نکنی من مامان بی خیالی ام .خونه صالحه جون یه اتفاقی افتاد که خدا واقعا به شما و من رحم کرد...داشتم لباستو تنت میکردم بلند شدم تا جورابتو بیارم که یه دفعه دیدم دختر دوستم داره میز عسلیه کوچیکو که پایینشم فلزیه میاره سمت شما.......من اینجور مواق...
18 دی 1392

amirreza

 عزیز دل مامان الان شما روی پای بابامحمود هستی و داره برات لالایی میخونه .الهی قربونت بشم که این قدر عاآآآآآآآآآشق بابایی هستی . بابایی خیلی خیلی کمکمه...تو کارای خونه  تو نگهداری شما...واقعا کمکم میکنه.توهم بزرگ شدی باید قدر بابای به این خوبی و مهربونی رو بدونی پسرم کارهایی که انجام میدی : اونقدر به بوووو گفتن ادامه میدی که صورتت پراز اب دهنت میشه!!!!!!!!!پـــــــــر!!!!!اونقد این کارو دوس داری و انجامش میدی که ما خندمون میگیره. موقع شیرخوردن با دو دستت می می رو میگیری و قبلا این کارو فقط با یه دست انجام میدادی...و با کوچک ترین صدا برمیگردی اینقد باید دور و برت آروم باشه تا سیر شیر بشی...حتی با نفس عمیق من ه...
14 دی 1392